ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )
1409
سفرنامه شاردن ( فارسى )
اسب خود ديد . ساروتقى چون پير شده بود و به سبب صدمتى كه بر اثر قطع شدن شرمش بر او رسيده بود به سختى پياده راه مىرفت ، همواره اسبش را همانجا مىآوردند كه در آن روز اتفاقا مركوب شاه را بسته بودند . چون بخت از صدر اعظم برگشته بود ، همينكه شاه اسبى را كنار اسب خود ديد پرسيد كه اين اسب از آن كيست ؟ جانى خان كه نزديك شاه ايستاده بود فرصت را براى از ميان برداشتن صدر اعظم غنيمت شمرد و در دم جواب داد : اعليحضرتا غير از ساروتقى اين پير سگ كه نه تنها بر بندگان و چاكران درگاه ستمها روا مىدارد بلكه شرط ادب را نسبت به سرور و خدايگان خويش بجا نمىآورد ، چه كسى جرأت اين گستاخى دارد . شاه جواب داد جانى خان من از همهء اينها آگاهم ، بايد آنها را مدّ نظر قرار داد ، و بدانها توجه كرد . روشن و يقين نيست كه شاه همين جواب را به جانى خان داده است ، زيرا بعضى ديگر به صورتى ديگر نقل قول كردهاند . به هر روى جانى خان پنداشت كه شاه بدين پاسخ فرمان قتل صدر اعظم را داده است و مصمم شد روز بعد فرمان را اجرا كند . بامداد روز ديگر پگاه به كاخ رفت . همهء دشمنان ساروتقى را كه مهمترين آنان توپچىباشى بود فراهم آورد ، و به آنان گفت كه شاه به وى فرمان داده است ميان سر و تن صدر اعظم جدايى اندازد ، و از آنان خواهش كرد در اين كار وى را يارى كنند . اينان ديگر بزرگانى را كه در راه يافتند بىآنكه قصد خويش را به آنان بگويند همراه بردند ، زيرا از آن نگران بودند كه مبادا مضمون فرمان شاه به گوش صدر اعظم برسد . وقتى اين گروه گناه آلود سرد نفس به خانهء ساروتقى درآمدند اين مرد جاهمند عمر - پيموده روشن نظر در خانه بود ، و همين كه از ورودشان آگاه شد با جامهاى كه در خانه مىپوشيد از در عقب تالار به ديدار ايشان آمد و خواهش كرد تا وى لباس بپوشد و نزدشان بازگردد . در اين هنگام جانى خان و همراهانش در دم دور وى را فراگرفتند و فرمانده كلّ قورچيان به او گفت : اى سگ پليد ملعون ، ما به اين جا نيامدهايم كه در حضور تو بنشينيم بلكه به خانهات درآمدهايم تا سر نحس و فرتوتت را كه ايران را گرفتار هزاران بلا كرده و مايهء نابودى گروه عظيمى از بزرگان كه همه نژادهتر و كريم گوهرتر از تو بودهاند ، شده از تنت جدا كنيم . و جانى خان در حالى كه اين سخنان بر زبان